زنـانگے ـهاے ِ یکــ آغوش ِ بکــر !
HoMe | eMaiL | Design | Profile
بیـا برویـــم م.د م.د تـو که نمی دانی پـرنده گان قولت را به من داده انـد !!! م.د م.د اگـر خدا "من" بـودم م.د م.د م.د بایـد کاری بکنــم یا ، دست کـاری کنـم بایــد بـروم بـاید بـروم بــاید به همـه ی ِ دنیا م.د دستانت را م.د دُرست مثل ِ م.د

خــدا را گول بـزنیم !
تـو از خـدا تمـام ِ دنیا را بخواه
من
راه می افتـم کوچه به خیابان
شهـر به شهر
دنیـا را جمع می کنـم
در دستانم
می آورم بــرای ِ تـُــ
آنوقت خـدا می خندد !
و مـا زیرکانه بـازی را می بریم
.
کسی چـه می دانـد کـه
ما تـا پایان ِ دنیـا "عاشق" ماندیـم !!
روی ِ مهاجرت ِ پرندگان
کـه عادت کـرده ام
پشت ِ همان
پنجره ی ِ شیشه ایی ِ تمام قـد*
بایستــم ،
بـرای ِ عبور ِ پرنده ـهایی که جای ِ تـُ
مخاطب می شـوند
کـه فقط به تـُــ بـرساننــد
آن دورتـر ـها ، دخترکی هست
دیــوانـه !
کـه انتظار ِ آمدنت را ،
لا به لای ِ یکی از همین روزـها
می کشــد ... .

من
دنیـا را گـرفته اَم
تـا به آخـر نرسـد
تـُـ با خیال ِ راحت
رکــورد ِ طولانی ترین
بوسـه ـها را
بـه نام ِ خودت کن !

لای ِ پنجـره ایی که باز می شـود
بـ روی ِ شیطنت ِ چشمانت
تـا مرا ببینـد
برایت بگـویـد از دخترکی که
پیشه اش شـده
عاشقی !
شب که می شـود
دوستت دارم ـهایش را
سنجاق می کنـد به موهایش
راه می افتــد در خواب ـهایی کـه
تـُ در آن عجیب
دوست داشتنی می شـوی
آخـر لعنتی !
فکـری بـرای ِ من نمی کنی
دلی بسـوزان بـرای ِ
رسـوایی اَم ... .
بس نیست شهـره ی ِ
دو جهـان شـدنـم ؟

جای ِ همه ی ِ فرشتـه ـهایش
فقط تـُـ را خلق می کردم
تـُـ "محشر" به پا می کردی
و من
قیامت را !
بــه ازای ِ یک بـار بیشتر بوسیدنت .
تـُـ لای ِ آغوشَت را بـاز بگـذار
شعر راهش را بلــد است
حتما می رسـانـد
مــرا بــه تـُـ ... .

می خواـهم ، یک بـار ِ دیگر
مـرور کنـم ، کف ِ دستی را
کــه تـُـ را به سرنوشتم چسبـاند
پیـدایت کنــم و بکشمت بیـرون ...
بگذارمت رو بـه رویـم
و بـه تــُ بفهمـانـــم
کـه "من" ، بیشتـر از این "سرنوشت "،
نیـازت دارم
مثلا بروم جای ِ خدا
آن بالا دست ـها بایستــم
محــو ِ تمـام ِ تــو شــومــ
این سیُ یک روزه ـهای ِ تمام نشدنی را
فصلی بسـازم
به رنگ ِ چشمان ِ عسلی ات
شیرین !
برســم به اول ِ دنیــا
تــُ را در تمـام ِ قصه ـهای ِ تاریخی
بنویســم
تـا ، شیرینُ لیلیُ منیژه ـها
حسودی شـان شـود به من !
با خـدا دست به یکی کنـم
دنیــایی خلق کنــم
حد ِ فاصل ِ این بـازو تا آن بـازویت
ثابت کنــم
کـ تــُ ، بـه انـدازه ی ِ خــدا
یکتــایی !!
پـُر کن
ببین !
دلتنگی دارد
چکه چکه می کنـد
از لای ِ درز ِ چشمانــم ...
یک سریال ِ تمـام نشدنی
تمـام ِ اوقـاتـم را پُر می کنی !
که من دل خوش می کنـم
به تکـرار ِ مجـدد ِ تـو !
| Desiner: lady skin |